محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6729
تاريخ الطبرى ( فارسي )
روان شد كه مىكشت و اسير مىگرفت و مىسوخت و راهها را نا امن مىكرد . از طبيبى كه بر در محول بوده بود به نام ابو الحسين آوردهاند كه گفته بود از آن پس كه قرمطى خالدار و يارانش را وارد بغداد كردند ، زنى به نزد من آمد و گفت : « مىخواهم چيزى را كه بر شانهء من هست معالجه كنى ؟ » گفتم : « چيست ؟ » گفت : « يك زخم . » گفتم : « من كحالم ، اينجا زنى هست كه زنان را معالجه مىكند و زخمها را معالجه مىكند ، منتظر آمدن وى بمان . » كه بنشست ، او را گرفته و غمين و گريان ديدم از حال وى پرسيدم و گفتم : « سبب زخم تو چيست ؟ » گفت : « قصهء من دراز است . » گفتم : « قصهء خويش را براى من بگوى و راست بگوى . » در آن وقت كسانى كه بنزد من بودند رفته بودند . گفت : « مرا پسرى بود كه از نزد من رفته بود و غيبت وى به درازا كشيده بود . خواهران وى بنزد من بودند كه به سختى افتادم و نيازمند شدم و به دو مشتاق شدم ، وى به ناحيه رقه رفته بود . پس سوى موصل و سوى بلد و سوى رقه رفتم و در همه جا او را مىجستم ، تا به اردوگاه قرمطى افتادم و مىگشتم و او را مىجستم . در اين حال بودم كه او را بديدم و در او آويختم و گفتم : « پسرم . » گفت : « مادرم ؟ » گفتم : « آرى . » ( 101 گفت : « خواهران من چه شدند ؟ » گفتم : « خوبند . » و از سختىاى كه پس از وى به ما رسيده بود شكوه كردم . مرا به خانهء خويش برد و پيش روى من بنشست و از اخبار ما پرسيدن گرفت كه به دو خبر دادم .